تبليغاتX
Dr TJ
سلام دوستان

ممکنه از این به بعد مطالبم رو توی ‌Blogspot بنویسم.

آدرس جدید : TJahed.blogspot.com

موفق باشین

Dr TJ

یا حق

+ نوشته شده در شنبه 5 تیر1389ساعت 0:21 توسط Dr TJ |


Website Builder

+ نوشته شده در جمعه 21 خرداد1389ساعت 22:46 توسط Dr TJ |

*#06# - displays International Mobile Equipment Identity (IMEI) number;
*#92702689# (*#WAR0ANTY#) - displays warranty information; to exit this mode you have to switch your phone off then on again;
*#7370925538# (*#RES0WALLET#) - resets wallet code with wallet contents;
*#2820# (*#BTA0#) - display BlueTooth Address for mobiles with Bluetooth;
*#62209526# (*#MAC0WLAN#) - display WLAN MAC for mobiles with Wireless LAN (WiFi);
*#7780# (*#RST0#) - normal reset, restore phone to factory defaults;
*#7370# (*#RES0#) - deep reset, restore phone to factory defaults and format all user data;
*#0000# - firmware version information;
*3370# (*EFR0#) - activates Enhanced Full Rate codec (EFR) (your phone uses the best sound quality but talk time is reduced by approx. 5%);
#3370# (#EFR0#) - deactivate Enhanced Full Rate codec (EFR);
*4720# (*HRA0#) - activate Half Rate codec (your phone uses a lower quality sound but you should gain approx. 30% more talk time);
#4720# (#HRA0#) - deactivate the Half Rate codec;
*#67705646# (*#OPR0LOGO#) - removes operator logo on some phones;

To format Symbian platform phone press simultaneously 'Green' + '3' + '*' and at the same time turn phone On. Be carefull, this operation will erase all phone contents! That operation is similair to deep reset code (*#7370#) function and its helpfull when you're not able to enter code from keyboard in cases when phone just won't startup.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 اردیبهشت1389ساعت 8:44 توسط Dr TJ |

چندی پیش دوستم تعریف می کرد که برادرزاه ی دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می آید و می گوید که سر صف اعلام کردند که هر کس که بهترین تحقیق راجع به زندگی عمه عطار بکند و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق می گیرد.
همه خانواده به اصرار برادرزاده به تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق کنند اما دریغ از یک خط که در مورد خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که این دیگر چه جور مسابقه ای است؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه عطار؟!!!
خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم می گیرد به مدرسه برود و با مسئولین آن صحبت کند که این چه بساطی است که راه انداخته اند و تحقیق محال از بچه ها خواسته اند. فکر می کنید چه جوابی به وی داده اند؟مدیر مدرسه پاسخ می دهد: که اصلا موضوع این مسابقه تحقیق در مورد زندگی "عمه عطار" نبوده بلکه تحقیق در مورد زندگی "ائمه اطهار" بوده است.
+ نوشته شده در سه شنبه 24 فروردین1389ساعت 1:30 توسط Dr TJ |

Dear Mr. Hamilton,

Hello sir,
I am your servant, very very much. I am writing to you because all the way to the handle of the knife has reached my bone.
My hands grab your skirt, Mr. Hamilton; please reach my scream, Mr. Hamilton, from the hands of this man, Tom.
I don't know what a wet wood I have sold him or what shit I ate that from the very first day he has been pulling the belt to my lift, with all kinds of cat dancing, he has tried to become the eye and the lamp of Mr. Wilson .
He made so much mouse running that finally Mr. Wilson became donkey, and appointed Mr. Tom as his right hand man, and told me to work under his hand.
Mr. Wilson promised me that next year he would make me his right hand man, but my eye does not drink water, and I knew that all these were hat play, and he was trying to put a hat on my head.
I put the seal of silence to my lips and did not say anything. Since that he was just putting watermelon under my arms.
Knowing that this transfer was only good for his aunt, I started begging him to forget that I ever came to see him and forget my visit altogether. I said you saw camel; you did not see camel …...
But he was not coming down from the back of devil's donkey. What headache shall I give you; I am now forced to work in the mail house with bunch of blind, bald, height and half height people. Imagine how many times my ass has burnt.
Now Mr. Hamilton, I turn around your head. You are my only hope and my back and shelter.... I swear you to the 14 innocents, please do some work for me that you will see savab I mean good wages in the resurrection day.
I'll grab your skirt,.. I have six head bread eaters. I kiss your hand and Leg.
I circle around you.
Samad
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 4:21 توسط Dr TJ |

امت فاكس، نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگامی كه برای نخستین بار به آمریكا رفته بود برای صرف غذا به رستورانی رفت. او كه تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت كه از او پذیرایی شود. اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشكیبایی او از اینكه می دید پیشخدمت ها كوچكترین توجهی به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اینكه مشاهده می كرد كسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

او با ناراحتی به مردی كه بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیك شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است كه در اینجا نشسته ام بدون آنكه كسی كوچكترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما كه پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این كشور چگونه پذیرایی می شوند؟»

مرد با تعجب گفت: «ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی كه غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد: «به آنجا بروید، یك سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب كنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل كنید!»

امت فاكس، كه قدری احساس حماقت می كرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید كه زندگی هم در حكم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، 

فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی كه اغلب ما بی حركت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم كه دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم كه چرا او سهم بیشتری دارد؟ و هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است. سپس آنچه می خواهیم برگزینیم


+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 3:18 توسط Dr TJ |

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد. 
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. 
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 3:11 توسط Dr TJ |

دلیلی برای اثبات اینکه "بعضی مواقع نمی توان خطای دید را از خطای مغز تشخیص داد" 

١- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، (صورتی) 

٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط تصویر قرار دارد خیره شوید. نقاط متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید 

٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد و فقط یک نقطه سبز رنگ قابل رویت است! 

عجیب اینجاست که در واقع هیچ نقطه سبزی در این عکس طراحی نشده و به هیچ وجه نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند ولی این تنها توهمی است که حاصل از بازی شگفت انگیز مغز است تا جایی که بطور مسلم مشخص نمی شود که این یک خطای بینایی است یا یک خطایی که مغز آنرا انجام داده!
 
[b] 
02.gif 
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------


1- چند ثانیه به نقطه کوچک سیاهرنگ وسط عکس بطور ثابت نگاه کنید. یعنی تا زمانی که بافرینگ پایین تصویر بطور کامل پر شود. 

2- بعد از طی این چند ثانیه عکسی سیاه و سفید ظاهر میشود ولی جالب اینجاست که تا زمانی که نگاهتان بطور ثابت بر روی نقطه سیاهرنگ متمرکز است، شما این عکس را رنگی میبینید! 

امتحان کنید ...
 

03.gif

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 9:31 توسط Dr TJ |

مرد جوون : ببخشین آقا ،می تونم بپرسم ساعت چنده ؟ 
پیرمرد : معلومه كه نه ! 
جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت روبه من بگی چی ازدست میدی؟! 
پیرمرد: ممكنه ضرركنم اگه ساعت رو به تو بگم ! 
جوون: میشه بگی چطورهمچین چیزی ممكنه ؟ ! 
پیرمرد: ببین ... اگه من ساعت روبه توبگم ،ممكنه تو تشكركنی وفردا هم 
بخوای دوباره ساعت روازمن بپرسی ! 
جوون: كاملا"امكانش هست ! 
پیرمرد : ممكنه ما دوسه باردیگه هم همدیگه روملاقات كنیم وتواسم وآدرس 
من روبپرسی ! 
جوون : كاملا" امكان داره ! 
پیرمرد : یه روز ممكنه تو بیای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از 
اینجا رد میشدی و اومدی كه یه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی 
تعارف تو رو به یه فنجون چایی دعوت كنم ! بعد از این دعوت من ، 
ممكنه تو بازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من و بپرسی كه این 
چایی رو كی درست كرده ؟ ! 
جوون : ممكنه ! 
پیرمرد : بعد من بهت میگم كه این چایی رو دخترم درست كرده ! 
بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو 
هم دختر من رو می پسندی ! 
مرد جوون : لبخند میزنه ! 
پیرمرد : بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی ! 
ممكنه دختر من رو به سینما دعوت كنی و با همدیگه بیرون برید ! 
مرد جوون : لبخند میزنه ! 
پیرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم ازتوخوشش بیاد وچشم انتظارتو بشه ! 
بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد 
ازدواج می كنی ! 
مرد جوون : لبخند میزنه ! 
پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو تا میاین پیش من و از عشقتون 
برای من تعریف می كنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین ! 
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله ! 
پیرمرد با عصبانیت : مردك ابله ! من هیچوقت دخترم رو به ازدواج یكی 
مثل تو كه حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! !

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 9:26 توسط Dr TJ |

انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.
به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد. دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد
!



با تشکر از دوست عزیزم مهندس جواد آقایی بابت مطلب زیباشون.
یا حق

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 15:6 توسط Dr TJ |